81.... 92: دغدغه های دانشجویی!

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

یکم: مدتی پیش از یه جایی با من تماس گرفته و گفتند استاد راهنمای محترم یک دانشجویی، به هر دلیل، و بعد از بیش از یکسال و نیم از ادامه‌ی همکاری با آن دانشجو انصراف داده و الان این دانشجو نیاز مبرمی به کمک دارد واگر تا سه ماه دیگر دفاع نکند از ادامه تحصیل محروم می‌شود. پرسیدم چه کمکی از من ساخته است. گفتند که راهنمایی دانشجو را قبول کنید! به ایشان گفتم این کار با منطق خودساخته‌ی رفتاری من سازگار نیست. زیرا اگر احساس کنم دانشجویی پیش‌تر با استادی برای گرفتن موضوع وارد گفتگو شده است و به هر دلیل به توافق نرسیده‌اند، و بعد نزد بنده آمده است، هرگز راهنمائی‌اش را نمی‌پزیرم، چه برسید به این که نیمی از راه را هم طی کرده باشد. افزون بر این به گمانم این کار اخلاقی هم نیست. اصرار آن دوست محترم سبب شد که بپذیرم که دانشجو بیاید و در باره ی طرحش حرف بزند.

دانشجوی محترم امروز از شهرستان (بیش از دوازده ساعت راه) آمده بودند دانشگاه و شروع کردند به بیان ماجرا. موضوعش را که شنیدم بسیار تعجب کردم؛ موضوعی گسترده دامن، سخت‌کاو، و البته دارای فرضیه‌ای که امکان اثباتش بسیار سخت بود. با تعجب پرسیدم که: «این موضوع را چرا انتخاب کرده‌اید؟!!!» فرمودند که این موضوع ایشان نبوده و راهنمای محترم‌شان گفته‌اند که تنها و تنها اگر این موضوع را بگیرید راهنمائیتان را قبول می‌کنم! خیلی متأسف شدم. به ایشان گفتم بنده موضوعتان را علمی نمی‌دانم و البته تا دلتان بخواهد بی‌خاصیت و غیر مفید می‌پندارم!! این حرف من آب سردی بود که بر سر دانشجوس بیچاره ریختند! ...  

دوّم: استاد راهنمای رساله‌ی دکتری بنده (دکتر حسن سرائی)، نه آخوند بود و نه ادعای اخلاق داشت؛ با این حال، مردی فروتن بود و بسیار دوست‌داشتنی و آداب‌دان. در دادن وقت به دانشجویانش و ا زجمله بنده، سخاوت داشت. هر دو هفته یک بار، اگر من تماس نمی‌گرفتم و گزارش نمی‌دادم، او احضارم می‌کرد و گزارش می‌خواست. خدایش نگاه‌دارد! تنها مشکلی که با ایشان داشتم وقتی بود که به امضایشان نیازمند می‌شدم. در امضا کردن بسیار سخت‌گیر بود. تا جایی که برای تسویه که رفته بودم از ایشان امضا بگیرم، بیش از دو ماه من را معطّل کرد و همواره تأکید می‌کرد باید دقیق بخوانم ببینم مشکلی نداشته باشد.

وقتی قرار بود موضوع رساله ام را برای طرح در گروه و شوراهای بالاتر امضا کند، بیش از ده بار من را از قم به تهران کشاند. وقتی اصرار می‌کردم استاد همین موضوع خوب است دیگر؛ می‌گفت برو دو هفته دیگر فکر کن! در نهایت وقتی خواست امضا کند گفت: این امضا حیثیتی است؛ من باید وقتی امضا کنم که یقین بدانم این کار از من و شما بر می‌آید.

نویسنده : بازدید : 7 تاريخ : چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 16:40
برچسب‌ها :